برنده ها و بازنده ها

برنده متعهد می شود

 

بازنده وعده می دهد

 

 

برنده بیش از بازنده كار می كند و بیشتر از او وقت دارد

 

بازنده همواره به قدری گرفتار است كه نمی تواند به كارها ی به واقع ضروری بپردازد

 

 

برنده می گوید بیا برای مشكل راه حلی پیدا كنیم

 

بازنده می گوید هیچ كس راه حلی نمی داند

 

 

برنده ترجیح می دهد كه خود را مسئول شكست هایش بداند نه دیگران را و

 

وقت زیادی را صرف عیب جویی نمی كند

 

بازنده شكست های خود را ناشی از تبعیض و یا سیاست می داند

 

 

برنده هنگامی كه از دیگران بدرفتاری می بیند آزادانه رنجش

 

و آزردگی خویش را بیان نموده و سپس موضوع را فراموش می كند

 

بازنده در چنین شرایطی خشم و ناخشنودی خود را به زبان نمی آورد

و زجر می كشد و با انتقام گرفتن از خود شرایط بدتری را فراهم می كند

 

برنده روی پای خود می ایستد و از اینكه دیگران به وی تكیه كنند احساس تحمیل شدن نمی كند

بازنده به كسانی كه از خودش قوی ترند تكیه می كند و عقده های خود را

بر سر افراد ضعیف تر از خویش خالی می كند

 

ادامه نوشته

نادر ابراهيمي، يک عاشقانه آرام

نادر ابراهيمي به خاک سپرده شد، چه غريبانه! براي او تفاوت نمي‌کرد زيرا که دين خودش را به اين آب و خاک ادا کرد و خوب هم ادا کرد! او غريبانه نرفت، اين حوزه فرهنگي معاصر بود که نشان داد که چقدر نسبت به سرمايه‌هاي خودش بي مهر است.
من نه نوشته‌هاي نادر را مي‌پسنديدم و نه خلق و خويش را، که احتمالا او نيز چنين بود. اين احساسي بود که حتي وقتي با نگاه مبهوتش مرا مي‌نگريست، منتقل مي‌کرد. يک اماي بزرگ اينجا وجود دارد، در هر يک ميليون نفر شايد هزار مانند من پديد آيند و شايد امثال نادر ابراهيمي، واقعا نادر باشند که هستند.

نادر ابراهيمي مي‌خواست باشد و بود، بدون آن که وامدار جايي، کسي، دستگاهي و قدرتي باشد. به جز در مورد همسرش، نمي‌توان او را مديحه گو و يا مديحه سراي کسي دانست و يا ديد. باور دارم که وقتي چيزي نوشت با اعتقاد و باورش نوشت، عاشقانه نوشت.
و آرام... در دوره‌اي که رونق داستان‌هاي جاسوسي، پليسي بود، در دوراني که عاشقانه‌هاي پر از شدت و عطش، بازار گرمي داشت و نادر نيز مي‌توانست از بازار پاورقي‌ها و داستان‌هاي دنباله دار نشريات طرفي بجويد، که نکرد، او آرام و آرام و آرام عاشقانه‌هايي پاک، لطيف و پر معنا نوشت که نه بلکه سرود... او حتي در مبارزه با کژ انديشي‌ها هم نه اهل هياهو بود و نه اهل جنجال، که با همان آرامي عاشقانه هايش، به سراغ درخت مقدس مي‌رود.

ادامه نوشته

چگونه خلاق باشم-۱

 مراقب باش...
ـ مراقب افکارت باش، چون افکارت ، گفتارت را میسازد.
ـ مراقب گفتارت باش، چون گفتارت، اعمالت را میسازد.
ـ مراقب اعمالت باش، چون اعمالت، عادت هایت را میسازد.
ـ مراقت عادت هایت باش، چون عادت هایت ، شخصیتت را میسازد.
ـ مراقب شخصیتت باش، چون شخصیتت، سرنوشتت را میسازد.

▪ محدود نبین
«گناه نخست محدود کردن هست است. چنین مکن.»
نه... نمی شود... نمی توانم... امکانپذیر نیست... ممکن نخواهد بود... مگر می شود؟ روزی چند بار این جملات را می گوییم یا می شنویم؟
نمی توانی، چون فکر می کنی که نمی توانی. نمی شود چون تو باور داری که نمی شود. امکان پذیر نیست زیرا در نگاه تو ناممکن است و روح جهان همان را به تو می دهد که می بینی و باور داری. پرواز غیرممکن به نظر می رسید چرا که ذهن محدود آن را منحصر به پرندگان می دانست اما راههای بسیار بود و هست برای پرواز. محدود می بینی چرا که خود را جسم می دانی. جهان محدود است چرا که در این نگاه «من» محور همه چیز است. منی که در دیوارها وحصار های جسم و ذهن محدود شده و پتانسیلهای عظیم نهفته و قابلیتهای آشکار نشده روح آن همچنان چون گنجی هچنان بلا استفاده مانده است.
کارشناسان و مدرسین تفکر معتقدند: « ذهن بر اساس تجربیات گذشته خود مملو از موانع درونی و مقابله کننده با احیای مجدد توانایی خلاقیت است. انسان در ذهن خود تجربه‌هایی از ناتوانی‌‌‌ ها، سرخوردگی‌ها، شکست‌ها و گفتگوهای درونی منفی دارد. صحبت‌هایی که در هر بار اقدام مجدد فرد برای خلاقیت، به او یاد آور می‌شوند که: تو نمی توانی؟ دیدی که امکان پذیر نیست، چند بار می‌خواهی یک چیز را آزمایش کنی؟ تو برای این کار ساخته نشدی. چقدر می‌خواهی عمر و سرمایه‌ را بیهوده صرف کنی تا به تو ثابت شود که نمی‌شود؟ شکل های بیرونی این نوع محاوره های غیر سازنده، می تواند، صحبت‌ها و نصیحت‌های پدر‌ و مادر یا همسر و سایر اعضای خانواده و نزدیکان باشد.»
انیشتین می‌گفت: « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند.» استفان کاوی (از سرشناس‌ترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید: «اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید.» و مولوی نیز این مسئله را در تمثیلی این چنین می گوید:
پیش چشم‌ات داشتی شیشه‌ی کبود لاجرم عالم کبودت
ادامه نوشته